مادر
ناخلفی را یارای انکار تو نیست.
عشق هنر است ، من هنرمندم. م.خ.فریاد
کی منو به یادش مونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونایی که من رو از یاد نبردن کامنت بزارن لطفا ...... .
همتون رو دوست دارم .
میدونم که اینجا در وبلاگم غیر فعال شدم.من از همتون معذرت میخوام.ولی آنچنان هم در مسائل فرهنگی بیکار ننشستم . مشغله ی موسیقی ، زمانی که بخوای حرفه ای کار کنی ولی خودت حرفه ای نباشی خیلی سخته . به فعالیتهای موسیقی یا بهتر بگم خوانندگیم می پردازم. آهنگی آماده کردم که معرفی میکنم خدمتتون :
آهنگ " گل گلدون " با صدای "محمد خواجوی" بازخوانی و ریمیکس آهنگی از "سیمین غانم"
کاری از دوست عزیزم جناب آقای "شجاعت شفایی" (تنظیم ، میکس و مسترینگ)وکال : جناب آقای فتاح فتحی و گیتار جناب آقای شهرام پاکروان.
حتما دانلود کنین.واسم نظریه و پیشنهاد و از همه مهم تر انتقاد بذارین.

من در فیس بوک فعال هستم.آدرسمو میذارم که اگه دوستان بلاگفا در فیس بوک هم باشند ، منو ادد کنند که بیشتر در تعامل باشیم.
http://www.facebook.com/khajavi.mohammad
موفق باشید و پیروز.
چند سال پیش موقع عید دولت از مردم یه تقاضای فرهنگی کرد و اون اینکه از مردم خواست بجای "گندم" از حبوبات مانند عدس و غیره واسه ی سبزه ی سال نو استفاده کنن(کلی صرفه جویی در گندم).حالا من هم به عنوان یک ایرانی و عاشق فرائین ایران زمین(نه تنها انسان دوستانه،بلکه موجود دوستانه)،از دوستان خواهشمندم از امسال "ماهی قرمز عید" رو از سفره های هفت سینمون حذف کنیم تا بیخود و بی جهت قربانی شادی ما نشن. "فریاد"
«ماهی قرمز عید»
پـیر مفلوک زمستان کوله بارش را ببـست ؛
تخت سلطانی خود خالی گذاشت ،
نوجوان سبزپوش سال بر جایش نـشست .
می رسد نوروز کم کم از سفر ،
هـفت سین بر سفره چون تاجی به سر .
نُـقـل هر محفل سرور این سخن :
« نرم نرمک می رسد اینک بهار » ؛
این، فقط در گوش مردم خوش بود ؛
« خوش به حال روزگار » .
در میان هفت سین، قلبی غـمین ،
می تپد در سینه ی ماهی تنگ ؛
ممتد و بی وقفه می گوید سخن ،
هر کسی پنداردش بی حرف و گنگ .
اول هر سال پیوندد به جمع
انجمن شادست از او، می سوزد او مانند شمع .
•
نُـقـل هر محفل سرور این سخن :
« نرم نرمک می رسد اینک بهار » ؛
گفت ماهی با خود :
« خوش به حال روزگار » .
باز هم وقت سخن گفتن شد .
قصه گفتن از دل پر درد خود ؛
در میان مردمی کز شدت شادی کر اند .
حرف من با گوش جان نشنودنی است ؛
نیست آنکس که به حرفم گوش دل بسپارد :
مادر از من دور است ،
بر پدر رحمت باد ؛
مادرم پـیر و ضعیف است و پـدر ،
صید کردش صیاد .
غصه ی دوری من ،
مادرم را پـیر کرد ؛
شـیوه ی مرگ پدر منْ را بـسی دلگـیر کرد .
طاقت گفتن این حرفم نیست ،
تو نمی دانی که نعش زنده یاد ،
آدم بیرحم آزاده کشی را سـیر کرد .
سرختن ماهی عیدم ،
خانه ام دریا بود ؛
یا کمی کوچکـتر ،
جویباری یا رود .
خانه کوچک یا بزرگ ،
شاد بودم زانکه آزاد و رها می زیستم ؛
خانه خالی از هراس و قصه ی برّه و گرگ ،
شاد بودم زیر بار منت نامردْ دیگر نیستم .
بهر شادی و رفاه مردمی ،
یک نفر بایست قربانی شود .
خار را از بهر خود، گل را برای دوستان ،
برگزیند. لاجرم مانند من محبوس و زندانی شود .
بنگـریدم، بهـر شادی شما محبوسم ؛
زندگی بر من حرام است و پر از کابوسم ؛
از غم کاخ بلورین عاقبت می پوسم .
سرختن ماهی عیدم، مظهر شادی و شور .
شادی ام، آزادی ام را به چه کس بخشیدم ؟
به شما ای قدرنشناسان مست از شادی .
مردن من بعد هر عیدی به پـیش دیدگان کورتان بی حکمت و سنجش نیست .
بنگـریدم، بشنویدم این دهان بیهوده در جنبش نیست .
بخشش شادی و آزادی من بر باد رفت ؛
ای دریغ از مردمان یک ذره مهر ،
قدر این بخشش دگر از یاد رفت .
•
عـیدها رفت و دوباره عـید در راه است باز ،
قصه ی ماهی شود باز از سر نو آغاز .
نُـقـل هر محفل کماکان این سخن :
« نرم نرمک می رسد اینک بهار » ؛
تسلیت بر سرختن ماهی عید ،
« خوش به حال روزگار » .
پنج شنبه 6بامداد 4/12/1379
درود بر هم فریادان این خانه.
چندیست به علت مشغله ی شغلی و بعد از آن ، خوانندگی ، از الطاف دوستان دور مانده ام.
در آینده ای نه چندان دور ، با خبری جدید و دست پر به خدمت خواهم رسید.
بدرود
تقدیم به دخترم غزلبانو
" قالب زیبا "

چه زیبا می شوی وقتی که می خندی .
چو رویا می شوی وقتی که می گریی .
حدیث آن لب و لبخند تو با من عزیزم ، دُخمَل بابا ؛
حدیث روزهای تلخ و شیرین است ؛
حدیث لحظه های شاد و غمگین است .
خیال اینکه یک لحظه ،
فقط یک ثانیه من باشم و تو نه ،
مرا نابود می سازد ...

تو ای شه قالب اشعار ایرانی ،
چه زیبا می نوازی چون ویولن ؛
زمان گریه پرسوزی و وقت شادمانی ضرب پرشوری .
ز کنج ناخودآگاهم برایم واژه می آری ،
چه سوزنده .
ز عمق دل برایم شعر می سازی ،
فروزنده .
(موزیک متن اگر سوز ویولن باشد و همگام با آرپژ ،
که گر گیتار باشد یا ویولن ، بهتر از بهتر ،
خدا هم دل به شعرم میدهد ، شعر من کافر .)
قصیده با بلندایش کم آورده به پایت ، قالب زیبا ؛
غزل ، ای هستی بابا !
ولی من در ثنایت شعر گویم ، شعر نو ، نیما .

طلوع چشم هایت بامدادان بهتر از خورشید .
و گندمزار موهایت طعام گشنگان عشق ؛
لحاف زهره و ناهید .
ظرافت های تو بین خشونت های دست من ،
حدیث پیچک و یاس است .
تماس گرمی لب های من با گونه هایت انفجار عشق و احساس است .
چه زیبا می شوی وقتی که می خندی ...
چو رویا می شوی وقتی که می گریی ...
حدیث آن لب و لبخند تو با من عزیزم ، دُخمَل بابا ؛
حدیث روزهای تلخ و شیرین است ؛
حدیث لحظه های شاد و غمگین است .
خیال اینکه یک لحظه ،
فقط یک ثانیه من باشم و تو نه ،
مرا نابود می سازد ؛
درخت عمر من را قطعه قطعه راهی کارخانه ی تابوت می سازد .
« نت سکوت »
درین شروع فاجعه ،
درین زمانه غریب ؛
عجب نمایشی شده
نمایش گل و فریب .
یکی به ساز روزگار ،
یکی به ضرب زندگی .
یکی سکون گزیده و
یکی دگر دوندگی .
یکی بزرگ همچو شاه
یکی به عشق بندگی ؛
یکی همیشه مهربان
یکی پی برندگی .
یکی به سیم آخر و یکی به سیم سُل زده .
به خط حامل زمین
نُتی به مرگ زل زده .
تو مهر و مه، تو ابر و باد
نُت و طنین و امتداد ؛
خدا به صورتت ببین، چه روحی از ترانه داد .
به پای خود مرا ببین ،
نُتم، ولی نُت سکوت ؛
شبم، شبی پر امتداد ؛
رخم چو طرحی از مداد .
زمین، زمان، شعور و شعر ،
همیشه در نگاه توست ؛
به خط حامل زمین، به سان تو نُتی نرست .
بیا بشین کنار من ؛
ز ما، جهان جوان شود
کنار تو نُت سکوت ،
ببین ترانه خوان شود .
آذر1388
ولی زمانه ی نامردی و نامردمی است.نه دشمن معنای رو در رویی دارد و نه جنگ معنای تن به تن. دشمن و سخن بجای اندر پرده گویی به پشت پرده گویی مبدل گشته اند.
در یکی از قسمتهای فیلم "میرزا کوچک خان"در اوایل شروع حرکت جنگل ، یکی از فرستادگان انگلیس نزد میرزا کوچک خان آمد و به او وعده ی پست و مقام داد و او را ازین حرکت منع کرد ولی با مخالفت میرزا روبرو شد.در پایان فرستاده ی انگلیس یک اسلحه ی کمری (موزن)را بیرون آورد تا بعنوان هدیه به میرزا بدهد.همراهان میرزا احساس خطر کردند و بر او اسلحه کشیدند.فرستاده ی انگلیس گفت:نترسید این برای هدیه است.دولت انگلیس هنوز تصمیم نگرفته که میرزا کشته شود.هر وقت تصمیم گرفته شد که میرزا کشته شود، "" او کشته نخواهد شد مگر بدست یکی از یاران نزدیک خودش "".
و متاسفانه چنین شد.
کار هنرمند هم با چنین افرادیست.
پایدار باشید.
« نقطه ضعف »
نقطه ی ضعف هنر دوست ،
دل نازک اوست .
غلط است ،
ضربه زدن بر سر و پا و تن و پوست ؛
نقطه ی ضعف هنر دوست ،
دل عاشق اوست .
فروردین1386
نام دوستانی که در این مهم ، مرا یاری می نمایند را هم به عنوان شاعر معرفی خواهم نمود.(حتی بصورت اشتراکی)
"شعر نظریه "ی شما را هر چند کوتاه بر دیده ی منت می نهم و استفاده میکنم :
"اسیر اعتیاد"
باز ازین گلایه ها
سینمو غم میگیره.
از تو پنهون نکنم
داره گریم میگیره.
یه جوون بی رمق
افتاده کنار جوب
دلتون آی آدما
آخه سنگه یا که چوب؟
نمیدونن چی میخواد
یه هوا ، یه اعتماد؛
چی میخواد بجز منو ،
چی میخواد بجز تو رو ،
یه اسیر اعتیاد .
پای افیونو کی باز کرد
میون گرمی خونه؟
این که داره جون میذاره
آدمه ، از خودمونه.
این مریض و بی گناهه
چاره ی مرض دوائیست
چاره ی مرض دو چیزه
مردنه ، یا که شفائیست.
وقتی پنجه های شب
اونو زنجیرش میکرد
وقتی بیکاری و فقر
اونو تحقیرش میکرد؛
وقتی هیچ کسو نداشت،
بی کسی پیرش میکرد؛
وقتی حرفای دروغ
روز و شب سیرش میکرد،
کاشکی یکّی می اومد
منو محکومم کنه
از تمام زندگی
منو محرومم کنه.
حالا میگن آدما
به یه بی گناه ، لجن
اینو حتما میدونی !
باعثش "تویی" و "من".
آسمان تیره ی موسیقی امروز ایران زمین ، اندک ستارگانی دارد که متاسفانه دیشب یکی از آن ستارگان آخرین چشمک زیبایش را بر زمین انداخت و شهابی شد و پر نورتر از چشمک هایش ، سوخت.
درگذشت تاثر برانگیز استاد مسلم خوانندگی و موسیقی و نت ، "محمد نوری" بر تمام ایرانیان و دوستداران آن استاد تسلیت باد.
یادگار بود و ماندگار شد.

در پست های قبلی قول مطالب آزاد را به شما دوستان داده بودم که اکنون از شرمندگی ام نزد شما می کاهم:
من شخصا به تاریخ اعتقاد ندارم و علت آنرا از دو دیدگاه عارض میشوم :
(۱) در مورد تاریخ مرز و بومی :
1. نفس تاریخ ، برای دوری از آزمون و خطا و درس و عبرت گرفتن است. در حالی که (حداقل در کشور خودمان) بین نسلهای گذشته و حتی حال ، چنین چیزی نه دیده ام و نه خوانده ام.
2. تاریخی که در سایه ی قدرت زمان خودش نوشته میشده و میشود ، سرشار از دروغ و تملق بوده و هست. (چه در بزرگ نمایی کاه و چه در کوچک نمایی کوه). صاحبان قدرت ، تاریخ را به نفع خود قلم میزده اند و میزنند. پس از برکناری هر قدرتی ، دولت بعدی به کتمان تاریخ قدرت قبلی می پردازد و جالب اینکه این امر در مورد خودش نیز پس از برکناری صادق میشود.
3. تاریخ ، پدیده ایست مرکب از " درس دادن و عبرت نگرفتن مردم " و هیییییییچ نوآوری در او یافت نمی شود.
تاریخ ، تکراریست بدور از معجزه ولی من عاشق "معجزه" ام.
"معجزه" چیزیست که "ادبیات" هر روز و هر دقیقه به من هدیه میکند....
(۲) در مورد تاریخ شخصی :
در تاریخ شخصی ، همگان سعی دارند با حقیر کردن دیگران و سندیت بخشیدن به خود ، از موقعیت بالاتر اجتماعی برخوردار شوند. برای مثال کسانی که برای خود ، فامیل و یا طایفه به تحقیق می پردازند و اقدام به چاپ شجره نامه در مورد گذشتگان خود میکنند تا بگویند که "ما که هستیم و که بوده ایم" . غافل از اینکه نمیدانند "داشتم داشتم حساب نیست......." و یا نشنیده اند که "پسر نوح با بدان بنشست......." .
این احساس ، در کنار حسهای قدرت طلبی و ثروت طلبی بصورت بالقوه در هر انسانی نهفته است و (متاسفانه) این معنای صحیح "اصالت طلبی" است.
در مورد غلط مستعمل "اصالت و اصالت طلبی" در آینده در وبلاگ اینجانب مسائلی به عرض خواهد رسید.
بدرود .شعر "نت سکوت" از سروده های خودم است و شعر "اعتیاد" یک شعر نیمه تمام از یکی از دوستان است که این شعر را در پست بعدی در وبلاگ خواهم گذاشت تا از سلیقه و استعداد دوستان وبلاگ هم برای تکمیل این شعر استفاده کرده باشم.
در ضمن از دوستانی که ترانه های خود را در اختیار این حقیر برای امر آهنگسازی و خوانندگی قرار دهند،کمال تشکر،استقبال و همکاری را مینمایم.
دانلود آهنگ " گل گلدون "
همسرم هر روز ، روز توست . روزت مبارک .
« زندگانی »
زندگانی زیباست ؛
همچو مردن در خواب ،
با لب تشنه تماشای سراب ،
همچو روئیدن یک گل بر قبر ،
همچو رقصیدن اشکی در چشم ؛
زندگانی زیباست .
•
زندگانی (!) رؤیاست ؛
همچو دوری بزرگان از خشم ،
مثل بر دادن بید ،
خوردن تخم خروس ،
بی جهازی عروس ؛
زندگانی رؤیاست .
•
زندگانی فرداست ؛
باش تا روز دگر باز رسد ،
زندگانی فرداست ؛
روز فردا نرسد هیچ از راه .
زندگانی فرداست .
•
زندگانی پر سوز ؛
مثل عاشق ، ز ته قلب برون راندن آه ؛
مردن چاه کنی در ته چاه .
•
زندگی گریه و اشک ؛
گاه همچون کودک ،
در غم دوری یارش شکلات ؛
گاه هم در شطرنج ،
ناله ی مغلوبی ،
کز حریفش شد مات .
•
« زندگانی سیبی است» ؛
بایدش دور انداخت .
خوردن سیب خراب ،
کار بی عقلان است .
•
زندگی واژه ی « من » .
زندگی واژه ی « تو » .
زندگانی دوری از واژه ی « ما » .
زندگانی، تنها .
•
زندگی . . . نه !
زندگانی نه همین بود که "فریاد" سرود :
زندگانی زیباست ؛
همچو رویش از خاک ؛
مثل زادن ،
وقت مردن هم پاک .
•
زندگانی دلچسب ؛
همچو لغزیدن چشم عاشق ،
بر رخ ماه وش محبوبش .
زندگانی بد نیست .
شعر باید گفتن ،
از بد و از خوبش .
•
« زندگانی سیبی است» ؛
باید از باغ جهانش چیدن .
نرمی اندامش ،
طعم سرخ فامش ،
از زبان از دندان ،
از لبان پرسیدن .
•
زندگانی لبخند .
در عزا بودن چند ؟
•
زندگانی ،
مردن واژه ی « من » .
مردن واژه ی « تو » .
زادن واژه ی « ما » .
وقت مرگ تنها .
زندگانی، بنیاد .
زندگانی، آباد .
زندگانی، « فریاد » .
زندگانی، « میعاد » .
4 بامداد 5/11/1380
دانلود آهنگ " اِوَز "
در نگاهت ترس می بینم .
ترس از خیره شدن، دیدن .
دوست می دارم من آری ،
دوست می دارم ؛
زیرکانه سر کشم در چشم زیبایت .
تا بدانم که درون چشم های تو چه رنگم ؟
سبز،همچون بودن این تک واژه ی برتر ؛
یا به رنگ مرگ و بی روحی،به رنگ سرد خاکستر ؟
۶/۸/۱۳۸۱
"ققنوس،مرگ،زندگی"
آسمان پر شده از دود؛
قلب ها سنگ و شب اندود.
باز هم لحظه ی افسوس،
مرگ ققنوس.
•
کائنان جمع شده تا که نظارتگر این حادثه باشند.
حادثه،تلخ تر از شهد و شکر؛
حادثه نوشتر از ساغر خوب شُکران؛
که به کام همگان تلخ و به کام سقراط،
نه چو کام دگران.
•
لحظه ی مرگ رسیده است؛
کمر عقل خمیده است.
قلب ققنوس پر از خواهش ایثار،پر از خواهش مردن؛
عقل ققنوس،پی شیوه ی مرگش؛به چه قیمت،به چه ارزش،
جان سپردن؟
•
عقل او را گوید:
مرگ تو جایز نیست.
مرگ پایان ره است.
نام تو خواهد مرد.
سرنوشت آنچه که باشد خود رقم خواهد خورد.
چه دلیل است که او بعد از تو،
قدردان عملت خواهد بود؟
فکر بیهوده مکن،
فکر بی حاصل و سود.
•
کائنانش همه گفتند:
مرگ، ــ رؤیای پریشان ترا ــ ،
دست یابیدن آن دشوار است.
روبروی تو بسی دیوار است.
•
قلب او را گوید:
آتش عشق برافروز و خود اندر دلش انداز؛
تا ز خاکستر تو جوجه ات آید به جهان باز.
رسم تا بوده چنین است؛
چنین ساز.
•
گیج و حیران شده ققنوس،
به چه باید تن داد؟
عقل یا قلب صحیح است؟
زین دو حاکم،فریاد.
•
هدهدش گفت:
مرگ زیبنده ی توست.
مرگ تو پایان نیست.
مرگ آغاز ره است.
مرگ تو،نام تو را زنده نگه خواهد داشت.
همچو مجنون که ز دیوانه شدن مجنون شد؛
در ره عشق وِرا عقل ز سر بیرون شد.
قلب خود را دریاب.
سُوی مردن بشتاب.
•
هیزم آماده و ققنوس بر او جای گرفت.
ناله ها ساز نمود.
بال ها باز و سپس پر زدن آغاز نمود.
قلب در حسرت مرگ،
تندتر می تپد و شاد کزین مخمصه آخر برهید.
آتشی از پر ققنوس به هیزم بجهید.
آتش افروخته شد؛
کائنان هم لبشان دوخته شد.
•
شاعرا،ای قلمت نغزنویس،
شرح دل خوش دادی.
ولی افسوس و فغان،
کس به حال دل "فریاد" نزد فریادی.
نیمه شب 28/9/1380
منم من بی صدا، بی حنجره، بی ساز و بی آواز ؛
منم من شاعری خشکیده ذهن و بی پر پرواز ؛
منم من عاشقی که هر زمان با غم شده دمساز ؛
بسی محنت کشیده از ازل، از روز بی آغاز .
منم اندوه ؛
غرور پشت خم گشته،
شکسته بی صدای کوه .
نه مادر اینچنین زادم ؛
نه ارثی از پدر دارم .
زمانه اینچنینم غم زیاد و شادیم کم داد ؛
مرا نامردمی ها درس غم، فرهنگ ماتم داد .
تابستان1380
من این را نیک می دانم ،
که هر کس را وفاتی هست .
چه ننگ آور بود مرگش ،
هر آنکس را که بی بانگی و فریادی ،
به غفلت ازجهان چشمان خود را بست .
ازین رو من تخلص می کنم فریاد ؛
که با فریاد، نام هر سکوتی را براندازم ؛
که با فریاد خود، فریادها در کوه مرده منعکس سازم ؛
و با فریاد، جان بازم .
م.خ.فریاد 28/2/1380
« بهلول زمان »
در دو روز عـــــمر کـوتـه، مـن جـدا از دیگرانـم
خـار را همچـون رفـیقـی، یـاس را خصـم خزانم
بـا پـرسـتو سـنگ گـونه، بـی صـدا و بـی تفـاوت
با کلاغان یار دیرین؛ پر ز حرف است این زبانـم
پـشـت از دیـوار کـنــدم، پـشـت بـر دیـوار کــردم
بــاد را مــن تـکیــه دادم؛ بـــاد بـه از دوسـتـانــم
از بـزرگـان و کـلان من می هـراسم، می گـریزم
دوسـت دارم کــودکــی را؛ کـودکـم، از کـودکـانم
روز را بیگانه ام من، روشن است و دیدنی ساز
عـاشـق شـب؛ پرده اش را بر نگاهـم می کشانـم
عـاقــلان را طـرد کـردم، بـا همـه بـدرود گـفـتــم
نـیسـتــــم دیـوانــه امـــا هـمــره دیـوانـگـــانـــم
خار اگر شد خنجر تن، با جـوانمردی زنـد زخـم
گـل ولی از پشت خنجر می زند بر جسم و جانم
دردهـایـم را پـرسـتـو ناشنـیـده کـــوچ می کــرد
زاغ چون سنگ صبوری، راحت روح و روانـم
وقت غم دیوار جایش مثل اهـل کـوفه خالیــست
بـاد امـا بـا مـن اسـت انـدر زمـیـن و آسـمــانــم
حـرف هـای کودکان شیرین و از روی صداقـت
حـرف هـای بـالغـان لـرزه زنـد بـر استـخـوانــم
در پی حـق، دیـوجانوسم، به کف فانـوس دارم
روز هــر آنچـه نـدیـدم، در قـیـام شـب تـوانـــم
عـاقلان از بهــر خـود همواره در فکر دروغـند
زین سبب از عقل دورم؛ بنده «بهلول زمانـم»
کـاش میشد که زبانم گنگ می شد،لال می شـد
منـزجر از حـرف گفتن، خسته از شعر و فغانم
گـر کـه دنیـا بـاز هـم ایـن رسـم را پیشه بگیرد
بـاز می گویـم به عالـم : من چنینم ، من چنانم
۳/۹/۱۳۷۹
اشک من همرنگ خون؛
آسمان آلاله گون؛
خنده هایم هق هق،
سینه دریای خروشان؛قلب، قایق.
چشم هایم قاب عکس یک غم.
تو که رفتی... .
با چه نیرویی توانم کرد وصف ماتم.
#
تو که رفتی،
زندگی مانند یک قالیچه،
پیر و فرتوت است و بی پود است و تار.
قلب زخمی گشته از دست گلی
وز جمال گل نصیبش گشته خار.
#
تو که رفتی زان پس،
روز و شب یکسان است.
بعد تو از این جهان،از این عبس،از این نفس،
دل بریدن کار بس آسان است.
#
تو که رفتی دیگر،
آسمان هم رام نیست.
مرغک عشقی دگر بر بام نیست؛
آسمان آرام نیست.
#
مهر،بی مهری کن.
گرمی ات را برگیر.
آسمان وحشی باش.
چند باید جرم ناکرده در آتش سوختن،
چشم حسرت بر ید سرد محبت دوختن؛
در کتاب زندگی این درس را آموختن :
«زندگی،ناپایداری و جدایی»
بعد از آن هم یا جنون، یا بی خدایی.
رسم دنیا باز این کاسه و آش؛
آسمان وحشی باش.
#
تو بیا ای ابر باران زای من،
تو بیا این خسته را،
این دل بشکسته را یاری کن.
تو به حال مردمان،
غرشی در ده، بیا زاری کن.
تا بشویی هر چه نیرنگ و ریا،
پاک سازی رفتنش از یاد را؛
عمر پرپر گشته ی بر باد را.
#
ای که رفتی تو به راه،
بردمت از یاد با افسوس و آه.
لیک در یادم هنوز،
مانده داغ برق آن چشم سیاه.
۱۷/۸/۱۳۷۹
گهی آتش زنی در جانم ای عشق، گهی پستم کنی،بی جانم ای عشق؛
گـهـــــی هـم در ره معـراج و تقوی، تو باشی علت و برهـانم ای عشق.
چـــــرا تـو دیگـــــران آبـــاد ســــازی ولـی بیچـاره مـن ویرانم ای عشق؟
نـمیـدانــم چــرا در عـیـن ســوگـــت من از دوری تو خـنـدانم ای عشق
ز اعــمــــال بـــدم حـیـران بـمــانــم کـه آیـا مـن کـنون انسانم ای عشق
حـقــیـقـت تـلـخ بـاشد،قصه اینست کـه از عـلـم کـمم اینسانم ای عشق
حـیـات از عــشـق مـعنـا مـی پذیرد تـو بـاشـی عمر بی پایانم ای عشق
1379
«انتظار»
خـانـه بـمان اسـتـــــوار، عـشـــق بمـان پـایــــدار
مـیـرسـد آخــر بـهـار، مـیرسـم آخــر بـه یـار
پــای گــذر کـن ز درد، بگــذر از این فصــل ســــرد
در دل ایــن خـستــهْ مـَرد، مانـده امـیـد فــرار
چـــشــم مـشـو نـاامـیـد،می دهمـت ایـن نـویـد:
آخـر ظـلـمـت رسـیـد؛ مـهـر چـو شـد آشکـار
لب چـه نشـستی خمـوش، در ره شادی بکـوش
شـهــد تـغــزل بـنــوش، بـهــر دل بـیــقــــرار
دسـت بیافکـن ز دوش، خرقـه ی این کهـنه پوش
جامه ی زرین بپوش؛ چون که رسی بر نگار
پـیـشه ی پـا راه گـور، دیـده ی مـن گـشته کــور
دل شـــده خـالـی ز شـور؛ ایـن، هـنـر روزگار
دوری مـــن از وطـــن، دوری روح اســــت و تـــن
روح چــو شــد در بــدن، آخـر ایـن انـتـظــار
غـربتِ مسکـینْ شکـنْ، هـدیـهْ تــــرا بهـــر مـن
دوری گـــل از چـمـن، مـانــده فـقـط یــادگـار
1379
من شدم عاشق تو
تو شدی قایق من؛
من شدم همسفرت
پیش به سوی مردن.
۱۱/بهمن/۱۳۷۶
اگــر آن تــرک شـیــرازی بدسـت آرد دل مــا را
زنم تـُو ذوقش و گویم: بچه رو چه به این کارا
۱۳۷۵